صفحه اصلی arrow غزل ها arrow بی وفا، بی وفایی کرد
 

بی وفا، بی وفایی کرد

ارزیابی كاربر: OFFOFFOFFOFFOFF / 0
ضعیف عالی 

قلب کوچکت با من، بی وفایی بر ما کرد

بی وفا نشست با من همدلی مرا جا کرد

بی وفا تو می بودی من تو را خوشی خوش تر

چشم تو نشست با من یک نگاهی بر ما کرد

تا تن تو می بینم ره روم در آیینم

روی سازگاری داد و اشتباهی بر ما کرد

در صف همه عُشاق در دلت کنم اُتراق

حال تو ببین یارم یک نگاهی بر ما کرد

ما ره زمان رفتیم راه آسمان رفتیم

قلب تو چنین بشکست بی وفایی بر ما کرد

بشنو من سخن دارم چهره ای خفن دارم

طاعتت مرا آموخت یک نگاهی بر ما کرد

دل مرا تو آموختی قلب خویش به من دوختی

بی تو من اگر بودم رو سیاهی بر ما کرد

تو سر خزان بودی مثل کفتران بودی

با تو هم اگر بودم روبراهی بر ما کرد

تشنه ی تو و عِطرت من خوشم از آن فطرت

خواست او اگر باشد اکتفاعی بر ما کرد

دلبرا تو کم سنی یا هُما أنا مِنّی

در غم تو بنشستم دلنواهی بر ما کرد

نی تو ترک من کردی نی هوای دل دادن

یار دیگری آمد افتراهی بر ما کرد

یار بیا خدا با ماست بر من و تو آشناست

تو اگر بَرَم بودی او گواهی بر ما کرد

غول کوچک یارم تو گذاشتی بر، دارم

کُشته ای مرا یارا دل رهایی با ما کرد

گر فرو روی در من یا عدو شوی با من

دل نشست و بی هنگام چو هوایی با ما کرد

یا سر گذر بنشست، یا دل مرا بشکست

یا اگر تو می بودی، اکتفاهی بر ما کرد

باراله کَرَم کردی، چون تو یارم کردی

دل خریده را با من، این گناهی بر ما کرد

یار من زِ پنهانی، بهر کارِ درمانی

دل خدا چرا امروز، این پناهی با ما کرد

آمدی در این خانه، خانه کرده کاشانه

زین غروب پاییزی، آشنایی با ما کرد

شَرم اگر نمی داشتی، کاش مرا تو می کُشتی

قلب گرم تو آمد حال، رهایی بر ما کرد

لاجرم تو را با من، دیده در تنت دامن

دل تو می بینی امروز، افتضاحی با ما کرد

حکمت خدا ما را، او دوایی دید ما را

کین چنین مرا با تو، هم نگاهی بر ما کرد

من فدای یار گشتم، دستمو گذاشت دستم

گر خدا بخواهد دل چون هُمایی با ما کرد

دل به حال تو گِریَد او به چهره ام خندید

دل به حال ما بِگریست یک دعایی بر ما کرد

من غریب و تنهایم پاک کنی تو اشک هایم

صاحب من آن بالا دم صدایی بر ما کرد

ذره ذره می پوسم چون تو جامه می پوشم

گر خدا کند مقبول امتحانی بر ما کرد

نامه می نویسم باز تا دهم تو را پرواز

گرچه بنده ای خامم او چه خامی بر ما کرد

ساحری در این بین است گر طلب در این دِین است

بر گمانم آن عاشق اشتباهی امضا کرد

یا مرا به تو بِسِتاند یا تو را به من داده

گر مرا همان دیده او شهی را از ما کرد

بی وفا تو خاموشی بی وفا در آغوشی

یا اگر تو بیهوشی گو دوایی بر ما کرد

بی وفا بیا بنشین بی وفا گونه منشین

دل دادیم اگر او را درِ جفایی را وا کرد

خسته مستِ بی روحم گر تنم اگر روحم

کین چنین شدیم عاشق افتتحاحی بر ما کرد

بی وفا خداحافظ من شدم تو را عارض

دل از این ره شادی اشک شوقی برپا کرد

دل ستانم ای ساقی گر کنی مرا باقی

دلبرم زّ افکارش کوهی را بَرِ کاه کرد

persian

رأی گیری

هیچ رأی گیری موجود نمی باشد

كاربران آنلاین

ما 2 میهمان آنلاین داریم
طراحی سایت پارس میزبان